۱.

كنار بركه قدمي مي‌زنم

نه حرفي براي گفتن دارند

قورباغه‌ها

نه گوشي براي شنيدن

ماهي‌ها

همه گوش‌ماهي‌ها را

خواهر كوچكم

در دامنش ريخت

و در

 لاك خسته‌اش فرورفت

 

۲.

چشمی بر هم می‌زند گل‌فروش

کودکی‌اش را باد می‌برد

گل‌هایش را

چشم‌های خسته رهگذران

 

 

۳.

راه می‌افتم

تفنگم را توی آب می‌اندازم

آوازی نخوانده پیر می‌شوم

سمفونی مردگان می‌نوارند در ساحل

آب بالا آمده

قطع می‌کند تلفن‌ها را

منتظر تماس گلوله‌ای با سینه پروانه‌ای

امروز ناهارمان را ماهیهای چشمه خورده‌اند